|
به نام خداوندِ جان و خِرد
شرحِ سروده های شاهنامه به زبانِ ساده و نثرِ روان
| ||
|
برفتند خوبان و برگشت زال/ شبی دیربازان به بالای سال رسیدند خوبان بدرگاه کاخ/ به دست اندرون هر یک از گل دو شاخ نگه کرد دربان برآراست جنگ/ زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ که بیگه ز درگاه بیرون شوید/ شگفت آیدم تا شما چون شوید بتان پاسخش را بیآراستند/ به تنگی دل از جای برخاستند که امروز روز دگرگونه نیست/ به باغ گلان دیو واژونه نیست بهار آمد از گلستان گل چنیم/ ز روی زمین شاخ سنبل چنیم نگهبان در گفت که امروز کار/ نباید گرفتن بدآن هم شمار که زال سپهبد به کابل نبود/ زمین پر ز خرگاه و لشکر نبود نبینید که از کاخ کابل خدای/ به زین اندر آورد به شبگیر پای همه روزش آمد شدن پیش اوست/ گه هستند با یکدیگر سخت دوست اگرتان ببیند چنین گل به دست/ کند بر زمین تان هم آنگاه پست شدند اندر ایوان بتان طراز/ نشستند با ماه و گفتند راز که هرگز ندیدیم زین گونه شید/ رخی همچو گل روی و مویش سفید بر افروخت رودابه را دل ز مهر/ به امّید آن تا ببیندش چهر نهادند دینار و گوهرش پیش/ بپرسید رودابه از کم و بیش که چون بود تان کار با پور سام/ به دیدن بهست ار به آواز و نام پری چهره هر پنج بشتافتند/ چو با ماه جای سخن یافتند که زال آن سوار جهان سربسر/ نباشد چون او کس به آئین و فر که مردیست بر سان سرو سهی/ همش زیب و هم فرّ شاهنهشی همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ/ سواری میان لاغر و بر فراخ دو چشمش چو دو نرگس آبگون/ لبانش چو بسَد رخانش چو خون کف و ساعدش چون گف شیر نرّ/ هشیوار و موبد دل و شاه فرّ سراسر سپیدست مویش به سر/ از آهو همینست و اینست فر رخ و جعد آن پهلوان جهان/ چو سیمین زره بر گل ارغوان که گوئی همی آنچنان بایدی/ وگر نیستی مهر نفزایدی به دیدار تو دادهایمش نوید/ گه بازگشتن دلش پر امید کنون چارهٔ کار مهمان بساز/ بفرمای تو با چه گردیم باز چنین گفت با بندگان سرو بن/ که دیگر شدستی برای و سخن همان زال کو مرغ پرورده بود/ چنان پیر سر بود و پژمرده بود به رخ شد کنون چون گل ارغوان/ سهی قد و زیبا رخ و پهلوان رخ من به پیشش بیآراستید/ بگفتید و از پس بها خواستید همیگفت و یک لب پر از خنده داشت/ رخان همچو گلنار آگنده داشت چنین گفت پس بانوی بانوان/ پرستندهٔ را کز ایدر دوان به مژده شبانگه سوی او شوید/ بگوئید و گفتار او بشنوید که کامت بیآمد بیآرای کار/ بیآ تا ببینی مهی پر نگار پرستنده با بانوی ماهروی/ چنین گفت که اکنون ره چاره جوی که یزدان هر آن چت هوا بود داد/ سرنجام این کار فرخنده باد همی کار سازید رودابه زود/ نهانی ز خویشان او هر که بود یکی خانه بودش چو خرّم بهار/ ز چهر بزرگان برو بر نگار به دیبای چینی بیآراستند/ طبق های زرّین بپیراستند می و مشک برآمیختند/ عتیق و زبرجد فرو ریختند بنفشه گل و نرگس و ارغوان/ سمن شاخ و سوسن بدیگر کران همه زرّ و پیروزه بد جام شان/ به روشن گلاب اندر آشام شان از آن خانهٔ دخت خورشید روی/ برآمد همی تا به خورشید بوی
برچسبها: زال, رودابه, شاهنامه, شاهنامه خوانی [ جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳ ] [ 19:32 ] [ مهربان ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||