به نام خداوندِ جان و خِرد
شرحِ سروده های شاهنامه به زبانِ ساده و نثرِ روان 

ز زابل به شاه آمد این آگهی/ که سام آمد از کوه با فرّهی

بدآن آگهی شد منوچهر شاد/ همی از جهان آفرین کرد یاد

منوچهر را بد دو پور گزین/ دلیر و خردمند و با فرّ و دین

یکی نام نوذر دگر چون زرسپ/ به میدان بمانند آذرگشسپ

بفرمود تا نوذر نامدار/ شود تازیان سوی سام سوار

ببیند یکی روی دستان سام/ که بد پرورانیده اندر کنام

کند آفرین کیانی بروی/ بدان شادمانی که بنمود روی

بفرمایدش تا سوی شهریار/ شود تا سخن ها کند آشکار

وزآن پس سوی زابلستان شوند/ بر آئین خسروپرستان شوند!

چو نوذر بر سام نیرم رسید/ یکی نوجوان پهلوان را بدید

فرود آمد از اسپ سام سوار/ گرفتند مر یکدیگر را کنار

ز شاه و ز گردان بپرسید سام/ وزیشان بدو داد نوذر پیام

چو بشنید پیغام شاه بزرگ/ زمین را ببوسید سام سترگ

دوان سوی درگاه بنهاد روی/ چنان کش بفرمود دیهیم جوی

فراز یکی پیل نر زال زر/ نشاند و براندش سبک سوی در

چو آمد به نزدیکیٔ شهر شاه/ سپهبد پذیره شدش با سپاه

درفش منوچهر چون دید سام/ پیاده شد از اسپ و بگذارد گام

زمین را ببوسید پس پهلوان/ که جاوید زی شاد و روشن روان

منوچهر فرمود تا بر نشست/ مر آن پاک دل مرد یزدان پرست

سوی تخت و ایوان نهادند روی/ چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی

منوچهر بر گاه بنشست شاد/ کلاه کیانی بسر بر نهاد

به یکدست قارن بدیگرش سام/ نشستند روشن دل و شادکام

پس آراسته زال را پیش شاه/ به زرّین عمود و به زرّین کلاه

گرازان بیآورد سالار بار/ شکفتی بماند اندرو شهریار

برین برز بالا و این خوب چهر/ تو گوئی که آرام جانست و مهر

چنین گفت مر سام را شهریار/ که از من تو این را بزنهار دار

به خیره میآزارش از هیچ روی/ به کس شادمانه مشو جز بدوی

که فرّ کیان دارد و چنگ شیر/ دل هوشمندان و فرهنگ پیر

بیآموز او را ره و ساز رزم/ همان شادکامی و آئین بزم

ندیدست جز مرغ کوه و کنام/ کجا داند آئینها را تمام

پس از کار سیمرغ و کوه بلند/ وزآن تا چرا خوار شد ارجمند

یکایک همه سام با او بگفت/ ز خواب و ز خورد و ز جای نهفت

وز افگندن زال بگشاد راز/ که چو گشت بر سر سپهر از فراز

سرانجام گیتی ز سیمرغ و زال/ پر از داستان شد به بسیار سال

برفتم بفرمان گیهان خدای/ به البرز کوه اندر آن صعب جای

یکی کوه دیدم سر اندر سحاب/ سپهریست گفتی ز خارا بر آب

برو برنشیمی چو کاخ بلند/ ز هر سو برو بسته راه گزند

برو اندرون بچّهٔ مرغ و زال/ تو گفتی که هستند هر دو همال

همی بوی مهر آمد از باد اوی/ به دل شادی آورد همی یاد اوی

نبد راه بر کوه از هیچ روی/ دویدم بسی گرد او پوی پوی

مرا بویهٔ پور گم بوده خاست/ به دلسوزگی جان همی رفت خواست

ابا داور پاک گفتم به راز/ که ای چارهٔ خلق و خود بی نیار

رسیده بهر جای برهان تو/ نگردد فلک جز بفرمان تو

یکی بنده‌ام با دلی پر گناه/ به نزد خداوند خورشید و ماه

امیدم به بخشایش تست و بس/ به چیزی دگر نیستم دسترس

تو این بندهٔ مرغ پرورده را/ بخواری و زاری برآورده را

همی چرم پوشد بجای حریر/ مزد گوشت هنگام بستان شیر

رسان باز با من مرا راه کن/ سوی او و این رنج کوتاه کن

ببد مهرئ من روانم مسوز/ به من باز ببخش و دلم بر فروز

به فرمان یزدان چو این گفته شد/ نیایش همانگاه پذیرفته شد

ببرّید سیمرغ و بر شد به ابر/ همی حلق زد بر سر مرد کبر

ز کوه اندر آمد چو ابر بهار/ گرفته تن زال را در کنار

ز بویش جهانی پر از مشک شد/ در دیده مرا با دو لب خشک شد

ز سهم وی و بویهٔ پور خویش/ خرد در سرم جای نگرفت پیش

به پیش من آورد چون دایهٔ/ که از مهر باشد ورا مایهٔ

زبانم برو بر ستایش گرفت/ به سیمرغ بردم نماز ای شگفت

به من ماند فرزند و خود بازگشت/ ز فرمان یزدان نشاید گذشت

من آوردمش نزد شاه جهان/ همه آشکارا بکردم نهان


🍀در همان زمان از زابل براى منوچهر شاه آگهی رسيد كه سام با فرّهى از كوه بيامد. 🍀منوچهر شاه از آن آگهى شاد گشت و پروردگار را سپاس گفت. 🍀 منوچهر را دو فرزند پسر خردمند و دلير و با فرّ و دين بود به نامهاى نوذر و زرسپ.🍀دو فرزندی که نامشان، نوذر و زرسپ بود و در میدانِ نبرد به مانندِ آذر نیرومند بودند. 🍀پس به نوذر بفرمود تا به تاخت سوى سام رود و دستان- فرزند سام (زال)- را كه در آشيانه سيمرغ پرورش يافته بود از ببيند و او را آفرين كند و از ايشان بخواهد تا به نزد منوچهر آيند و رازها آشکار سازند، پس از آن به زابلستان روند. 🍀 چون نوذر به نزديك سام نريمان رسيد، جوان پهلوانى را در كنارش بديد. سام كه او را ديد از اسپ فرود آمد و يكديگر را در بر گرفتند. 🍀 سام از شاه و پهلوانان ديگر بپرسيد. پس نوذر پيام شاه را بدو باز گفت. چون سام، پيام شاه بزرگ را بشنيد، زمين را ببوسيد و زال زر را بر پيل نرّى نشاند و شتابان به سوى درگاه منوچهر شاه روى نهادند. 🍀چون به نزديكى شهر رسيدند، منوچهر با سپاهيانش به پيشواز ايشان شتافت. 🍀چون سام درفش منوچهر را بديد، از اسپ پياده شد و زمين را ببوسيد و شاه را گفت که شاد، جاودان و روشن روان باشی. 🍀منوچهر بفرمود تا سامِ پاک دلِ یزدان پرست بر اسپ سوار گردد. پس همگى سوى كاخ روى نهادند و چون برسيدند، منوچهر بر تخت بنشست و تاج كيانى بر سر نهاد و در يک سوى او قارن و در سوى ديگرش سام بنشستند. آنگاه زال را كه كلاهى زرين بر سر و گرزى زرين در دست داشت، آراسته به نزد شاه آوردند. چون شاه او را با آن چهره زيبا و اندام تنومند بديد، شگفت زده گشت. 🍀منوچهر سام را گفت: تو اين را از من به زنهار دار كه هرگز او را به هيچ بهانه ميازارى و هرگز جز بدو شادمانه مگردى، زيرا كه او فرّ كيان و چنگ شير و دل هوشمندان و فرهنگ پيران دارد.🍀پس او را آيين رزم و بزم، هر دو، بيآموز، چه او هرگز جز مرغ كوه و كنام نديده است و آيينها را به درستى نمى داند. 🍀آنگاه سام، همه چيز را از كار سيمرغ و آن كوه و افكندن زال بدانجا و پرورانيدن سيمرغ، او را و اين كه چگونه شد كه فرزندش نزد او دوباره ارجمندى يافت، براى شاه بگفت. 🍀و گفت: اين چنين بود تا اين كه پس از گذشت سالهاى بسيار، در همه جا سخن آن سيمرغ و زال پراكنده گشت. پس من به فرمان خداى، به آن جاى دشوار در البرز كوه رفتم و كوهى ديدم كه سر به آسمان برافراشته و بر آن آشيانه اى چون كاخى بلند بود. 🍀در آن آشيانه، زال در كنار بچه هاى سيمرغ زندگانى مى كرد چنانكه گويى هر دو از يک گونه اند و سیمرغ با مهر با فرزندم رفتار کرد. 🍀من هر چه بر گرد آن كوه بگرديدم، هيچ راهى براى برشدن بدان نيافتم. 🍀پس به درگاه پروردگار داور پاک ناليدم كه: اى چاره مردمان و اى بى نياز، اى كه سپهر جز به فرمان تو نمى گردد. من بنده اى با دلى پر گناه هستم كه به نزد خداوند خورشيد و ماه آمده ام و اميدم تنها به بخشايش توست و به چيزى ديگر دسترسی ندارم. از تو مى خواهم كه اين بنده مرغ پرورده را كه بدين خوارى و زارى برآورده شده و اينک بجاى حریر، چرم پوشيده و به هنگامى كه مى بايست از پستان مادر، شير مى خورده، گوشت به دندان گرفته است، بار ديگر به من برسانى و مرا به سوى او راهى آشكار سازى و اين رنج مرا كوتاه كنى و از براى بد مهرى اى كه من بكردم، روانم را مسوزان و بر من ببخشايى و دلم را فروزان ساز. 🍀پس چون به درگاه يزدان، اين بگفتم، هماندم نيايشم پذيرفته گشت و سيمرغ فرزندم را گرفته به آسمان برخاست و او را به زمین نهاد، و گويى ناگهان گيتى از بويش پر از مشک گشت و چشمان و لب هایم از شگفتیِ آن خشک شد.🍀از آرزومندی برای فرزندم، کم مانده بود بی هوش شوم که سیمرغ پسرم را چون دایه ای مهربان به نزدم آورد. 🍀پس زبان به ستايش سيمرغ گشادم و شگفتا كه او را نماز بردم. 🍀 سيمرغ، فرزند را در كنار من باز نهاد و خود بازگشت. و من او را برداشته به نزد تو اى شاه گيتى آوردم و هر آنچه كه برفته بود، باز گفتم.


برچسب‌ها: زال زر, سام, منوچهر شاه, سیمرغ
[ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ] [ 19:26 ] [ مهربان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

در این برگِ مجازی،
در کنار هم،
شرحِ سرودهای شاهنامه را بیت به بیت می خوانیم.
سرودهای این برگ مجازی بر اساس نسخه ژول مل نگاشته شده است.
امکانات وب